۱۳۹۳/۱۲/۲۹

خانه تکانی ذهنی آخر سال

انگار نوشتن ، آن هم به سبکی که در گذشته ای نه چندان دور در وبلاگ می‌نوشتم برایم کاری دور از توان ذهنی‌ام شده، چند روزی‌ست که نیت کرده ام برای سالی که گذشت چند خطی بنویسم که فردا روزی که گذرم به اینجا افتاد یادم نرود این سال هم چگونه گذشت و برای این امر موضوعات مختلف و بسیار زیادی در هر گوشه‌ی ذهنم تکه تکه پراکنده شده اند ، در واقع چند روز گذشته را ابتدا به خانه تکانی ذهنی‌ام گذراندم که  به رسم خانه تکانی‌های معمول دست آخر ذهنی مرتب و دسته بندی شده داشته باشم که بدانم جای هر چیزی کجاست و چه میخواهم بنویسم اما در نهایت چیزی که نصیبم شد این نبود و در واقع خانه را تکانده‌ام و همه چیز را ریخته‌ام وسط و کارزای در این میانه برپاست که بیا و ببین ! درست مثل همین فیلمهای کمدی ، درام شده که نمیدانی الان به این موقعیتی که در آن قرار گرفته ای بخندی یا زار زار گریه کنی!
اما واقعیت امر این است که مثل تمام روزهائی که از امسال گذشت و اکنون در آخرین ساعاتش قرار داریم ، من و تو آخر همه‌ی این قصه‌های آشفته در نهایت خندیده‌ایم و میدانم که همین حالا هم میان همین آشفته بازار موجود تو میتوانی به آسانی چشمت را ببندی و دست ببری لای همه‌ی این ریخت و پاش‌ها و مثل شعبده بازها آن چیز که هیچ کس توقعش را ندارد ظاهر کنی! و فقط من میدانم که تو چطور بلدی این کار را به روح نوازترین حالت ممکن انجام دهی!
حالا که بهتر فکر میکنم  تمام آن سالهائی هم که می‌نوشتم و زیاد هم می‌نوشتم انگار برای تو بوده که بیائی و بخوانی و بدانی ... و حالا دیگر تو با منی و من هنوز چیزی ننوشته تو میخوانی و میدانی و انگار خود منی ... شاید همین باشد که نیاز به نوشتن در من تبدیل شده به نیاز به حرف زدن با تو ... .وانگار هر آنچه که گفتنی‌ست را تو که میشنوی کافیست و چه خوبست که سال نود و سه را با تو بودم در همه‌ی پستی و بلندی‌هایش... و چه خوشبختم که سال جدید را هم با تو شروع میکنم...