۱۳۹۲/۹/۲۱

برو کار کن مگو چیست کار؛ وگرنه درت رو بذار!


بی‌کاری بد دردی‌ست؛ مخصوصن وسط دریا که باشی و تمام روز تنها و بی‌هم صحبت خیلی درد ِ کوفتی‌تری هم می‌شود؛ آدم از بی‌کاری می‌نشیند هی با خودش فکر می‌کند و هر جای فکر‌هایش هم که به بن‌بست خورد مثل ِ این‌که با خودت تخته نرد بازی کنی و هر وقت تاس ِ بد آمد چون حریفی آن طرف ِ تخته ننشسته برداری و از اول تاس بریزی که شاید تاس بهتری بیاید و بتوانی سر ِ خودت را کلاه بگذاری! اما خب آدم هرچقدر هم تیز و بز باشد و بتواند سر دیگران را کلاه بگذارد همان‌قدر هم می‌داند که سرخودش را نمی‌تواند گول بمالد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که بهتر است با همین تاسی که آمده بازی کند و چشم به تاس‌های بعدی داشته باشد و امیدش را از دست ندهد که جز این اگر باشد از پیش باخته‌ای بیش نیست و ته ِ ته‌ش هیچ چیز جز چندین ساعت و شاید گاهی چندین روز حال ِ بد و روزگار تیره  متمایل به اندکی ابرهای افسردگی نصیبش نخواهد شد...!