۱۳۹۲/۲/۱۱

Past is Past, Tomorrow is another day

جاده‌ی چالوس را تصور کن، مثلا سر ِ آن پیچ که یک فرورفتگی در دل ِ کوه دارد و یک آبشار کوچکی هم سرازیر شده کنار جاده و کنارش هم تمشک جنگلی و دوغ و نوشابه و فال گردو می‌فروشند، آنطرف ترش هم  درست در روبروی آبشار، آنسوی دیوار ِ سنگی را که نگاه کنی ، رودخانه در جریان است، همانجا که ماشین‌ها می‌ایستند و مسافران نفسی تازه می‌کنند و شاید عکسی هم بگیرند
تصور کن همانجا ماشین را زده‌ای کنار پیاده شده‌ای‌د ، رفته‌اید آنطرف ِ دیوار سنگی نگاهی به رودخانه انداخته‌اید و عکسی هم گرفته اید و فال گردو  و تمشک جنگلی خریده‌اید و برگشته‌اید داخل ماشین نشسته‌اید و موسیقی  پخش می‌شود و تمشک می‌خورید و حرف می‌زنید، که چقدر تا اینجای سفر خوش گذشته و برنامه می‌ریزید کجا بروید و شب را کجا بمانید و در همین حال هم تو با آن چنگالهای سفید ِ پلاستیکی کوچک تمشک در دهانش می‌گذاری و نگاهت می‌کند و هر دو می‌خندید و موسیقی هم پخش میشود... دستش را می‌گیری و مستقیم نگاه میکنی داخل مردمک چشم‌هایش و زندگی را سر می‌کشی و یک آن تکان شدیدی میخوری و دیگر هیچ چیز نمی‌فهمی........
چشمانت را که باز می‌کنی همه جا دود و سیاهی‌ست، تنها صداهای گنگی از همهه‌ی آدمها و بوق ماشین‌ها چیزی‌ست که می‌شنوی، میخواهی تکان بخوری حس می‌کنی سنگینی ِ همه‎ی دنیا سرت هوار شده، دست و پاهایت تکان نمی‎خورند و مزه‎ی شوری ِ خاصی توی دهانت پُر شده، اولین چیزی که یادت می‌آید آخرین چیزی‌ست که دیده بودی، چشم‎هایش.... سرت را به زحمت می‌چرخانی و صورت غرق خونش را میبینی و چشمانی که حالا دیگر بسته است....
بعدتر میفهمی یک ماشینی که کورس گذاشته بوده،  سر پیچ کنترلش را از دست داده و ادامه‌ی ماجرا را می‎شود حدس زد........
همه‎ی این ماجرا می‌تواند از هرنوعی برای هر کسی اتفاق بی‌افتد، و تنها قسمت ِ مشترک ِ هزار گونه اتفاق ِ مختلفی که می‌تواند پیش بیاید یک چیز است و آن هم این که حادثه خبر نمی‌کند، حادثه می‎تواند درست در بهترین لحظات ِ عمرت، یک‌هو بی‌هوا بیاید و همه‌ی تصویرهای قشنگ ِ گذشته و آینده را در  ‌چشم به هم زدنی با خاک یکسان کند و برود....
حادثه وقتی رخ می‌دهد در یک لحظه و یک آن همه چیز زیر و رو می‌شود بی‌اینکه  قادر به هیچ عکس العملی باشی، بی خبر می‌آید و تمام می‌شود و یک خروار آوار به سوغات می‌گذارد و می‌رود و حادثه دیده می‌ماند و یک راه سیاه بی پایان و یک آوار فروریخته بر سر و شانه های بی رمق و ناتوان از تحمل ِ سنگینی اینهمه بار....
در هر حادثه ای بسته به شدت و ضعف آن و درصد تاثیر آن بر هر فرد دوران نقاهت آدمها متفاوت است چرا که شما می‌توانید در بطن حادثه بوده باشید و یا می‌توانید تنها رهگذری بوده باشید که صحنه را دیده اید و یا حتا می‌توانید تنها خبرش را شنیده باشید، به هر صورت شما در هر کجای این قصه که ایستاده باشید حادثه اثر خودش را روی شما خواهد گذاشت و تنها تفاوتش درصد درک شما نسبت به جایگاهتان در مورد آن حادثه است
(القصه لفتش ندهیم دارد شبیه مقاله های علمی میشود کم کم!)
این‌همه روضه خواندم که بگویم شما هر کجای این قصه که ایستاده باشید و هر اثری که روی شما گذاشته باشد روزی باید آن حادثه و اثراتش را در گذشته باقی بگذارید و قدم در راه ِ پیش رو بگذارید، و مهم نیست که چه کسی مقصر حادثه بوده است، چیزی که واقعیت دارد همین راهی‌ست که پیش ِ روی شماست و ناگزیرید از ادامه.... هر چند شاید هیچ وقت خاطره‌ی آن چشمها فراموشتان نشود، هر چند شاید دیگر هیچ وقت نتوانید با آن چنگالهای سفید ِ پلاستیکی کوچک تمشک در دهانش بگذارید، هر چند شاید دیگر هیچ وقت..........
به هر حال حادثه خبر نمیکند، اما می‌توانید تا همیشه عاشق آن لحظه‌ها بمانید و زنده‌گی هم.....