۱۳۹۲/۲/۱۰

بگذرد این روزگار ِ تلخ‌تر از زهر!

مدتی‌ست قهوه‌ام را تلخ می‌خورم، تا یک ماه ِ پیش تصورش هم برایم سخت بود که بتوانم قهوه‌ی تلخ بخورم بی شیر و شکر، اما حالا مدتی‌ست که قهو‌ه‌ام را تلخ می‌خورم، فکر کردم شکر ِ زیادی می‌تواند مضر باشد مخصوصن وقتی روزی بیشتر از ده بار قهوه مصرف کنی و هر بار دو سه قاشق شکر، که تلخی قهوه را بگیرد و شیرینش کند می‌تواند مضرتر هم باشد
یک سری حقایق ِ زندگی هم هست که روبرو شدن با آنها تصورش از خوردن ِ قهوه‌ی تلخ هم سخت‌تر است، اما یک روز میبینی اگر بخواهی همین‌طور شکر ِ اضافی ببندی به خیک ِ تلخی حقایق و به عبارتی کلاه ِ رفته بر سرت را پائین‌تر بکشی تا روی چشمانت را بپوشاند و هیچ چیز را نبینی در آخر بیشترین ضربه را خودت خواهی خورد
یک جاهائی باید با حقایق زندگی روبرو شد هر چند که تلخ باشند هر چند که تصور تلخی‌شان هم در تصوراتت نگنجد، اما وقتی وجود دارند باید با چشمان باز پذیرفتشان و تلخی‌شان را به جان خرید
شکر ِ زیادی میتواند مضر باشد
مدتی‌ست قهوه‌ام را تلخ می‌خورم

۱۳۹۲/۲/۹

آن روزهای بی‌بازگشت

یک فیلمی هست که سال‌ها پیش دیده بودم و الان اسمش را به خاطر نمی‌آورم هر چه هم  سرچ کردم چیزی پیدا نکردم
کلینت ایست‌وود ساخته بود و بازی هم کرده بود
قصه‌ی زنی بود که بعد از مرگش نوه‌هایش دفتر خاطراتش را پیدا کرده بودند و فیلم بر اساس خاطره‌ای از  دفتر خاطرات ِ زنی بود که شوهر و دو فرزندش به مسافرت رفته بودند و یک مردی به طور اتفاقی راهش به مزرعه‌اشان افتاده بود و طی فکر میکنم  حدود ِ یک هفته رابطه‌ی عاطفی شدیدی بین زن و مرد رخ داده بود، به شکلی که جدا شدن قبل از برگشتن خانواده‌ی زن برایشان بسیار دشوار شده بود...
القصه دفتر خاطرات بیانگر این بود که آن مدت کوتاه شیرین‌ترین و بهترین روزهای عمر زن بوده‌اند وباقی عمرش را با یاد و خاطره‌ی آن روزها زندگی کرده بوده است
و من دیروز تا حالا که یاد این فیلم افتاده‌ام دارم فکر میکنم که چقدر غمگین است تنها روزهای خوب و خاطره‌ انگیز یک انسان به یک دوره‌ی کوتاه خلاصه شود و باقی عمربه یاد و شاید حسرت آن روزهای بی‌بازگشت...
روزهائی که شاید در زندگی خیلی از آدمها اتفاق افتاده باشد و گاهی با کوچکترین اتفاقات معمولی و روزمره‌ی زندگی جلوی چشمانش رژه بروند...
گندش بزند زنده‎گی را کلن...

۱۳۹۲/۲/۷

غوز بالای غوز بسیار است

وقتی به خودش آمد که سیگارش دیگر نفسی نداشت ، سیگار بعدی را آتش زد و با خودش گفت: خب داشتم به چی فکر می‌کردم! بار اولی نبود که یادش میرفت داشته به چه چیزی فکر میکرده، این‌قدر مشکلات ِ ریز و درشت روی سرش هوار شده بود که فکرش مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرید و در آخر هم بی اینکه برای هیچ کدام راه حل درستی پیدا کرده باشد به خودش می‌آمد و می‌دید که سیگارش باز ته گرفته و یادش رفته که بکشدش، یا شاید هم کشیده بود و یادش نمی‌آمد، والبته زیاد هم مهم نبود که یادش بیاید سیگارش را کشیده یا نه، در واقع این می‌توانست کم اهمیت‌ترین موردی باشد که برای فکر کردن داشت و البته تنها موردی بود که راه حل ِ ساده‌ای برایش وجود داشت، می‌توانست یک سیگار دیگر آتش بزند و این در واقع تنها مشکلی بود که به نظر حل شدنی می‌آمد و می‌شد به فردا نسپردش.
آدمی وقتی درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی می‌شودچاره‌ای ندارد جز این‌که فکر کند و سیگار بکشد و فکر کند و سیگار بکشد و بکشد و بکشد و بکشد و...  در آخر هم همه چیز را به فردا بسپارد تاچه پیش آید و به وقتش فکر کند که چه کار میتواند انجام بدهد
 زندگی درسهای زیادی به آدم می‌دهد اما یکی از بزرگتری و مهم‌ترین‌هایش همین است که همیشه بدتر از این هم ممکن است وآدمی هیچ وقت نباید فکر کند که آه خدای من این دیگر چه کوفتی‌ست و دیگر بد تر از این نمی‌شود، زندگی به آدم یاد می‌دهد که بترسد، از اکنون و آینده بترسد،از گذشته بترسد، از گذشته‌ی خود و دیگران بترسد و به آینده فکر کند و بترسد، بترسد و سعی کند بهترین راه را انتخاب کند  که کمترین ضربه را از تصمیم‌ش بخورد و در نهایت باز هم زندگی به آدم یاد می‌دهد که بهترین تصمیمات در هنگام ترس می‌تواند بدترین عواقب را به دنبال داشته باشد و آدم فکر می‌کند که اگر فلان وقت فلان تصمیم را نگرفته بود و نترسیده بود شاید الان وضع بهتری داشت اما باز هم زندگی به آدم یاد می‌دهد که هیچ راه درست و اشتباهی وجود ندارد، و تنها راه همان است که زندگی پیش پایش می‌گذارد چه ترسیده باشد و از این راه رفته باشد چه نترسیده باشد و از آن یکی رفته باشد در نهایت زندگی  خر ِ خودش را می‌راند و آدمی هم مجبور است دنبالش بدود چون خر ِ زندگی خسته نمی‌شود و همیشه چند قدم از آدمی جلوتر است.
من آینده‌های زیادی را دیده‌ام که حالا دیگر گذشته شده‌اند، آینده‌ی خودم را دیده‌ام، آینده‌ی پدرم را دیده‌ام، آینده‌ی دوستانم را دیده‌ام، آینده‌هائی که حالا دیگر گذشته شده‌اند و برای هیچ‌کس آنطور که دوست داشته آینده نشده‌اند، گذشته‌هائی که درس خودشان را به  آدم‌ها داده‌اند، آدمهائی که شاید به دنیا آمده‌اند تا گذشته‌اشان درس عبرتی شود برای آدمهای آینده ، اما هیچ وقت هیچ گذشته‌ای برای هیچ کس ِ دیگری درس عبرت ِ درستی نمی‌شود، چون زندگی برای هر کسی بازی‌های منحصر به فرد خودش را دارد... 
این سیگار هم ته گرفت و دیگر نفس ندارد ...راستی داشتم به چی فکر می‌کردم؟!...هوم داشتم فکر می‌کردم روزهای خوب هم هست گاهی،لابد!...