۱۳۹۲/۹/۲۱

برو کار کن مگو چیست کار؛ وگرنه درت رو بذار!


بی‌کاری بد دردی‌ست؛ مخصوصن وسط دریا که باشی و تمام روز تنها و بی‌هم صحبت خیلی درد ِ کوفتی‌تری هم می‌شود؛ آدم از بی‌کاری می‌نشیند هی با خودش فکر می‌کند و هر جای فکر‌هایش هم که به بن‌بست خورد مثل ِ این‌که با خودت تخته نرد بازی کنی و هر وقت تاس ِ بد آمد چون حریفی آن طرف ِ تخته ننشسته برداری و از اول تاس بریزی که شاید تاس بهتری بیاید و بتوانی سر ِ خودت را کلاه بگذاری! اما خب آدم هرچقدر هم تیز و بز باشد و بتواند سر دیگران را کلاه بگذارد همان‌قدر هم می‌داند که سرخودش را نمی‌تواند گول بمالد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که بهتر است با همین تاسی که آمده بازی کند و چشم به تاس‌های بعدی داشته باشد و امیدش را از دست ندهد که جز این اگر باشد از پیش باخته‌ای بیش نیست و ته ِ ته‌ش هیچ چیز جز چندین ساعت و شاید گاهی چندین روز حال ِ بد و روزگار تیره  متمایل به اندکی ابرهای افسردگی نصیبش نخواهد شد...!

۱۳۹۲/۵/۱۲

پیچ در هیچ

درس که می‌خواندیم همیشه فکر می‌کردم این همه حساب و کتاب ِ پیچیده قطعا ً کاربرد عملی نخواهند داشت و اصلا ً یعنی چه که جبر و مثلثات بخوانی ، اما امروز بعد از گذشت سالهای زیادی از آن روزها تازه تازه دارم یاد می‌گیرم که زندگی پراست از جبر و مثلثات و معادلات ِ چند مجهولی که گاه باید برای حل و فصل و به نتیجه رساندنشان ماه‌ها و شاید گاهی سال‌ها وقت بگذاری و روح و جسمت شلاق بخورد تا دست ِ آخر یاد بگیری خیلی جاها در زندگی هست که در ساده ترین وبدیهی‌ترین حالتش هم ، دو آنقدر شعور ندارد که ضربدر دو بشود چهار و این دوهای زندگی‌ات را جان به جانشان هم که کنی اگر نزول نکرده و یک نشوند از همان دوئی که بودند بیشتر نخواهند شد و یاد میگیری که اتفاقا ً گاهی جاده که پیچید تو نباید بپیچی حتی به قیمت سقوط به ته دره و تلاش دوباره برای نجات ِ دوئی که خودتی و باید چهار شوی  و یاد می‌گیری به حرف ِ هیچ هندوانه فروشی به شرط چاقو باور نداشته باشی چرا که به شرط چاقو بودن پیش از تضمین فریبی بیش نیست و یاد میگیری که زندگی پر است از جبر و مثلثات وآدمهای خیلی پیچیده‌تر از آن درسها که خوانده بودی حالا کاربرد عملی‌ش را در مواجهه با آدمهای ملوّن روزگار هر روز با پوست و استخوان درک میکنی و یاد می‌گیری زندگی سخت درس میدهد وسخت تر هم امتحان می‌گیرد

۱۳۹۲/۳/۲۳

به کسی بر نخوره ، برنخوره ، اگه من اهل ِ خراب آبادم

جا دارد نگارنده در ابتدا متذکر شود  آنچه خواهید خواند صرفاً نظرات و دیدگاه‌های شخصی‌ست و نه هم‌سو و نه مخالف ِ هیچ جریانی نیست و طبعاً هیچ ارزش قانونی و غیروو هم ندارد شما بگذارید پای درد دل حتی!
حافظه و دانش ِ تاریخی و سیاسی قابل اتکائی ندارم که سند و مدرک بیاورم ردیف کنم و ربطشان دهم به اینکه فلان شده بود و این شده حالا ، اما طی حدود چهار دهه که از عمرم گذشته درسهای زیادی از زندگی نسبتاً دشواری که گذرانده‌ام گرفته‌ام، و اتفاقات این روزها را به حافظه‌ی تاریخی و سیاسی و تجربیات زندگی‌م خواهم افزود که بیش از پیش یادم باشد چیزی که هیچ وقت امیدی به آن نبندم ثبات در رای و نظر آدمهاست و این‌که یادم باشد شرایط است که راه را مشخص می‌کند نه طرح و نقشه و تجربیات گذشته حتی! که اگر اینطور بود تاریخ درسهای زیادی داشته که هر بار بعد از شکست‌های مفتضح یادشان افتاده‌ایم.
این روزها باز می‌بینیم دوستان ِ گرمابه و گلستان که پای حرفهای به اصطلاح دور ِ منقلی از هردَم و بازدم‌شان بوی دموکراسی فضا را معطر می‌کند دارند همه‌ی راه‌های مسالمت آمیز و ترغیب و تشویق و تهدید و در نهایت فحش و بد وبیراه را امتحان می‌کنند تا خیلی دموکرات مابانه یا شعار ِ "همراه شو عزیز" را به افکار دیگران تزریق کنند و یا در آنسوی میدان شعار ِ "تحریم‌ش کن ور بیفته" را جا بیندازند که خب این هم در نوع خود شیوه‌ی تازه ای از دموکراسی‌ست لابد که قابل ِ الگو برداری توسط ِ کشورهای دیگر هم میتواند باشد!
اما در صحنه‌ی اصلی و میانه‌ی رینگ چه می‌گذرد؟ لابد می‌پرسید حالا چرا رینگ!
راستش را بخواهید مناظرات را که می‌دیدم یاد ِ سبک ِ خاصی از کشتی کچ اقتاده بودم که در آن هشت نفر وسط ِ رینگ هستند و قرار است در نهایت یک نفر پیروز از آن بیرون بیاید و مبارزان گاهی چند نفری، هم‌دست می‌شوند و یک نفر را می‌زنند تا از پا در بیاید و از دور خارج شود و بعد شروع می‌کنند به زدن ِ همدیگر  و در گوشه‌های دیگر ِ رینگ هم البته بعضی دیگر دو به دو از خجالت هم در ‌می‌آیند که البته لابد می‌دانید که آن کشتی کچ است و بیشتر ِ داستان نمایشی‌ست و سئوالی که همیشه برای بیننده بی‌جواب می‌ماند این است که خب این مبارزه‌ی نمایشی چرا این‌قدر تماشاگر دارد و چرا این تماشاگران این‌قدر شور و شوق و   حرارت از خود بروز می‌دهند؟ با علم ِ به نمایشی بودن ِ داستان ! وخب احتمالاً به جواب ِ مشخصی هم نخواهید رسید که البته چیزِ عجیبی هم نیست ، چرا که هر نمایشی نیاز به کارگردان و بازیگر و در پروژه‌های عظیم تر نیاز به سیاهی لشگران زیاد دارد که  همه چیز طبیعی از آب در بیاید و من ِ تماشاچی هم حالش را ببرم و البته اتفاقاً طرفداران مبارزان ِ وسط ِ رینگ هم گاهی در طرفداری از قهرمانشان همدیگر را لت وپار هم می‌کنند که با توجه به آنچه گذشت کم کم برای نگارنده دارد جا می‌افتد که دوستان چرا این روزها چنین و چنان هستند! و امیدوارم تا اینجای کار برای شما هم جا افتاده باشد با این تفاصیل 
اما پدر ِ تبلیغات بسوزد آقا شما اگر بدانید که حتی همین تبلیغات ِ به ظاهر مسخره‌ی بیلبوردی و تلویزیونی که صاحبان کالا هزاران هزار میلیون تومان پول خرج می‌کنند تا سی ثانیه کالایشان را روی آنتن ببرند در ضمیر ناخودآگاه ما چه تاثیری می‌گذارد کم کم می‌توانید به جواب آن سئوال بالا هم تا حدودی برسید که چرا مردم با علم ِ به نمایشی بودن ِ داستان، دچار هیجانات کاذب ِ ایجاد شده در متن تبلیغات قرار می‌گیرند!
 وگرنه  چطور ممکن است منی که تا دیروز هیچ اطلاعات ِ آنچنانی از سوابق و کارکردهای هیچ کدام از کاندیداها (شما بخوانید همان مبارزان) نداشتم و طی ده روز با تبلیغاتی که به خوردم رفته یک شبه  کلاً  نظرم یک چرخش سیصد و شصت درجه‌ای پیدا کند و بشوم فدائی و چنان سینه چاک کنم و حاضر باشم خیلی چیزها را که شاید سابقه‌ی چندین ساله دارد را زیر پا بگذارم و هر توهینی را به جریانهای مخالفم حق طبیعی خودم بدانم؟
 و یا در این سوی میدان هم با نگاه عاقل اندر سفیه و البته باز در زیر سایه‌ی تبلیغات ِ معکوس و مخالف بر طبل عدم حمایت بکوبم و کل ِ رفتار ِ طیف ِ مقابل را زیر سئوال ببرم؟
آیا هیچ کدام از دو طیف اجتماعی بالا که ما این روزها در فضای اینترنت شاهدش هستیم و میتوانیم به جرات بگوئیم که جزو اقشار تحصیل‌کرده و به طبع ِ دسترسی به خبرهای آنلاین با دانش و آگاهی بیشتر و اتفاقاً مدعی آگاهی بر امور سیاسی و اجتماعی هستند واقعن طی این چند روز به این حجم از آگاهی و اطمینان رسیده‌اند که در جهت خواسته و هدفشان همه چیز را لگد مال کنند؟ و یا صرفاً به طبع ِ تبلیغات و حمایت  ِ کارگردان از یکی و بیرون گذاشتن آن یکی طرفدار ِ بازیگر مورد ِ تائید کارگردان شده اند؟ در اینصورت واقعاً توقع ما از کسانی که  آن بالا وسط ِ صحنه هستند آیا میتواند این باشد که فردا روز که قدرت را به دست گرفتند طبق قول و حرفشان عمل کنند! آنها که رفته‌اند آن بالا و هیچ کدام هم محض رضای خدا همدیگر را لت و پار نمیکنند اتفاقاً ،   همانطوری که هیچ گربه‌ای محض رضای خدا موش نگرفته! چرا که وقتی برای رسیدن به آنچه که میخواهند حاضرند قوانین بازی را هم زیر پا بگذارند و اتفاقآً صدای کارگردان و عوامل را هم دربیاورند! 
آرزو میکنم بر هر تصمیمی که استوارید فرقی نمیکند که موافق و مخالف ، بعد از خوابیدن گرد و غبار هنوز هم حرف ِ مرد یکی باشد ! هر چند که به پاراگراف اول که برمیگردم یادم می‌آید که گفتم یاد بگیرم روی ثبات ِ هیچ چیز حساب نکنم مخصوصا حرف و تصمیمات ِ هیجانی!
خلاصه که دوستان ِ عزیزم ، این قصه هم سر میرسد و باز پای حرفهای پای منقل ، همدیگر را خواهید دید اما یادمان نرود از قدیم گفته اند خر را سربالائی می‌کشد مرد را باریکلا ! 

۱۳۹۲/۲/۱۱

Past is Past, Tomorrow is another day

جاده‌ی چالوس را تصور کن، مثلا سر ِ آن پیچ که یک فرورفتگی در دل ِ کوه دارد و یک آبشار کوچکی هم سرازیر شده کنار جاده و کنارش هم تمشک جنگلی و دوغ و نوشابه و فال گردو می‌فروشند، آنطرف ترش هم  درست در روبروی آبشار، آنسوی دیوار ِ سنگی را که نگاه کنی ، رودخانه در جریان است، همانجا که ماشین‌ها می‌ایستند و مسافران نفسی تازه می‌کنند و شاید عکسی هم بگیرند
تصور کن همانجا ماشین را زده‌ای کنار پیاده شده‌ای‌د ، رفته‌اید آنطرف ِ دیوار سنگی نگاهی به رودخانه انداخته‌اید و عکسی هم گرفته اید و فال گردو  و تمشک جنگلی خریده‌اید و برگشته‌اید داخل ماشین نشسته‌اید و موسیقی  پخش می‌شود و تمشک می‌خورید و حرف می‌زنید، که چقدر تا اینجای سفر خوش گذشته و برنامه می‌ریزید کجا بروید و شب را کجا بمانید و در همین حال هم تو با آن چنگالهای سفید ِ پلاستیکی کوچک تمشک در دهانش می‌گذاری و نگاهت می‌کند و هر دو می‌خندید و موسیقی هم پخش میشود... دستش را می‌گیری و مستقیم نگاه میکنی داخل مردمک چشم‌هایش و زندگی را سر می‌کشی و یک آن تکان شدیدی میخوری و دیگر هیچ چیز نمی‌فهمی........
چشمانت را که باز می‌کنی همه جا دود و سیاهی‌ست، تنها صداهای گنگی از همهه‌ی آدمها و بوق ماشین‌ها چیزی‌ست که می‌شنوی، میخواهی تکان بخوری حس می‌کنی سنگینی ِ همه‎ی دنیا سرت هوار شده، دست و پاهایت تکان نمی‎خورند و مزه‎ی شوری ِ خاصی توی دهانت پُر شده، اولین چیزی که یادت می‌آید آخرین چیزی‌ست که دیده بودی، چشم‎هایش.... سرت را به زحمت می‌چرخانی و صورت غرق خونش را میبینی و چشمانی که حالا دیگر بسته است....
بعدتر میفهمی یک ماشینی که کورس گذاشته بوده،  سر پیچ کنترلش را از دست داده و ادامه‌ی ماجرا را می‎شود حدس زد........
همه‎ی این ماجرا می‌تواند از هرنوعی برای هر کسی اتفاق بی‌افتد، و تنها قسمت ِ مشترک ِ هزار گونه اتفاق ِ مختلفی که می‌تواند پیش بیاید یک چیز است و آن هم این که حادثه خبر نمی‌کند، حادثه می‎تواند درست در بهترین لحظات ِ عمرت، یک‌هو بی‌هوا بیاید و همه‌ی تصویرهای قشنگ ِ گذشته و آینده را در  ‌چشم به هم زدنی با خاک یکسان کند و برود....
حادثه وقتی رخ می‌دهد در یک لحظه و یک آن همه چیز زیر و رو می‌شود بی‌اینکه  قادر به هیچ عکس العملی باشی، بی خبر می‌آید و تمام می‌شود و یک خروار آوار به سوغات می‌گذارد و می‌رود و حادثه دیده می‌ماند و یک راه سیاه بی پایان و یک آوار فروریخته بر سر و شانه های بی رمق و ناتوان از تحمل ِ سنگینی اینهمه بار....
در هر حادثه ای بسته به شدت و ضعف آن و درصد تاثیر آن بر هر فرد دوران نقاهت آدمها متفاوت است چرا که شما می‌توانید در بطن حادثه بوده باشید و یا می‌توانید تنها رهگذری بوده باشید که صحنه را دیده اید و یا حتا می‌توانید تنها خبرش را شنیده باشید، به هر صورت شما در هر کجای این قصه که ایستاده باشید حادثه اثر خودش را روی شما خواهد گذاشت و تنها تفاوتش درصد درک شما نسبت به جایگاهتان در مورد آن حادثه است
(القصه لفتش ندهیم دارد شبیه مقاله های علمی میشود کم کم!)
این‌همه روضه خواندم که بگویم شما هر کجای این قصه که ایستاده باشید و هر اثری که روی شما گذاشته باشد روزی باید آن حادثه و اثراتش را در گذشته باقی بگذارید و قدم در راه ِ پیش رو بگذارید، و مهم نیست که چه کسی مقصر حادثه بوده است، چیزی که واقعیت دارد همین راهی‌ست که پیش ِ روی شماست و ناگزیرید از ادامه.... هر چند شاید هیچ وقت خاطره‌ی آن چشمها فراموشتان نشود، هر چند شاید دیگر هیچ وقت نتوانید با آن چنگالهای سفید ِ پلاستیکی کوچک تمشک در دهانش بگذارید، هر چند شاید دیگر هیچ وقت..........
به هر حال حادثه خبر نمیکند، اما می‌توانید تا همیشه عاشق آن لحظه‌ها بمانید و زنده‌گی هم.....

۱۳۹۲/۲/۱۰

بگذرد این روزگار ِ تلخ‌تر از زهر!

مدتی‌ست قهوه‌ام را تلخ می‌خورم، تا یک ماه ِ پیش تصورش هم برایم سخت بود که بتوانم قهوه‌ی تلخ بخورم بی شیر و شکر، اما حالا مدتی‌ست که قهو‌ه‌ام را تلخ می‌خورم، فکر کردم شکر ِ زیادی می‌تواند مضر باشد مخصوصن وقتی روزی بیشتر از ده بار قهوه مصرف کنی و هر بار دو سه قاشق شکر، که تلخی قهوه را بگیرد و شیرینش کند می‌تواند مضرتر هم باشد
یک سری حقایق ِ زندگی هم هست که روبرو شدن با آنها تصورش از خوردن ِ قهوه‌ی تلخ هم سخت‌تر است، اما یک روز میبینی اگر بخواهی همین‌طور شکر ِ اضافی ببندی به خیک ِ تلخی حقایق و به عبارتی کلاه ِ رفته بر سرت را پائین‌تر بکشی تا روی چشمانت را بپوشاند و هیچ چیز را نبینی در آخر بیشترین ضربه را خودت خواهی خورد
یک جاهائی باید با حقایق زندگی روبرو شد هر چند که تلخ باشند هر چند که تصور تلخی‌شان هم در تصوراتت نگنجد، اما وقتی وجود دارند باید با چشمان باز پذیرفتشان و تلخی‌شان را به جان خرید
شکر ِ زیادی میتواند مضر باشد
مدتی‌ست قهوه‌ام را تلخ می‌خورم

۱۳۹۲/۲/۹

آن روزهای بی‌بازگشت

یک فیلمی هست که سال‌ها پیش دیده بودم و الان اسمش را به خاطر نمی‌آورم هر چه هم  سرچ کردم چیزی پیدا نکردم
کلینت ایست‌وود ساخته بود و بازی هم کرده بود
قصه‌ی زنی بود که بعد از مرگش نوه‌هایش دفتر خاطراتش را پیدا کرده بودند و فیلم بر اساس خاطره‌ای از  دفتر خاطرات ِ زنی بود که شوهر و دو فرزندش به مسافرت رفته بودند و یک مردی به طور اتفاقی راهش به مزرعه‌اشان افتاده بود و طی فکر میکنم  حدود ِ یک هفته رابطه‌ی عاطفی شدیدی بین زن و مرد رخ داده بود، به شکلی که جدا شدن قبل از برگشتن خانواده‌ی زن برایشان بسیار دشوار شده بود...
القصه دفتر خاطرات بیانگر این بود که آن مدت کوتاه شیرین‌ترین و بهترین روزهای عمر زن بوده‌اند وباقی عمرش را با یاد و خاطره‌ی آن روزها زندگی کرده بوده است
و من دیروز تا حالا که یاد این فیلم افتاده‌ام دارم فکر میکنم که چقدر غمگین است تنها روزهای خوب و خاطره‌ انگیز یک انسان به یک دوره‌ی کوتاه خلاصه شود و باقی عمربه یاد و شاید حسرت آن روزهای بی‌بازگشت...
روزهائی که شاید در زندگی خیلی از آدمها اتفاق افتاده باشد و گاهی با کوچکترین اتفاقات معمولی و روزمره‌ی زندگی جلوی چشمانش رژه بروند...
گندش بزند زنده‎گی را کلن...

۱۳۹۲/۲/۷

غوز بالای غوز بسیار است

وقتی به خودش آمد که سیگارش دیگر نفسی نداشت ، سیگار بعدی را آتش زد و با خودش گفت: خب داشتم به چی فکر می‌کردم! بار اولی نبود که یادش میرفت داشته به چه چیزی فکر میکرده، این‌قدر مشکلات ِ ریز و درشت روی سرش هوار شده بود که فکرش مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرید و در آخر هم بی اینکه برای هیچ کدام راه حل درستی پیدا کرده باشد به خودش می‌آمد و می‌دید که سیگارش باز ته گرفته و یادش رفته که بکشدش، یا شاید هم کشیده بود و یادش نمی‌آمد، والبته زیاد هم مهم نبود که یادش بیاید سیگارش را کشیده یا نه، در واقع این می‌توانست کم اهمیت‌ترین موردی باشد که برای فکر کردن داشت و البته تنها موردی بود که راه حل ِ ساده‌ای برایش وجود داشت، می‌توانست یک سیگار دیگر آتش بزند و این در واقع تنها مشکلی بود که به نظر حل شدنی می‌آمد و می‌شد به فردا نسپردش.
آدمی وقتی درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی می‌شودچاره‌ای ندارد جز این‌که فکر کند و سیگار بکشد و فکر کند و سیگار بکشد و بکشد و بکشد و بکشد و...  در آخر هم همه چیز را به فردا بسپارد تاچه پیش آید و به وقتش فکر کند که چه کار میتواند انجام بدهد
 زندگی درسهای زیادی به آدم می‌دهد اما یکی از بزرگتری و مهم‌ترین‌هایش همین است که همیشه بدتر از این هم ممکن است وآدمی هیچ وقت نباید فکر کند که آه خدای من این دیگر چه کوفتی‌ست و دیگر بد تر از این نمی‌شود، زندگی به آدم یاد می‌دهد که بترسد، از اکنون و آینده بترسد،از گذشته بترسد، از گذشته‌ی خود و دیگران بترسد و به آینده فکر کند و بترسد، بترسد و سعی کند بهترین راه را انتخاب کند  که کمترین ضربه را از تصمیم‌ش بخورد و در نهایت باز هم زندگی به آدم یاد می‌دهد که بهترین تصمیمات در هنگام ترس می‌تواند بدترین عواقب را به دنبال داشته باشد و آدم فکر می‌کند که اگر فلان وقت فلان تصمیم را نگرفته بود و نترسیده بود شاید الان وضع بهتری داشت اما باز هم زندگی به آدم یاد می‌دهد که هیچ راه درست و اشتباهی وجود ندارد، و تنها راه همان است که زندگی پیش پایش می‌گذارد چه ترسیده باشد و از این راه رفته باشد چه نترسیده باشد و از آن یکی رفته باشد در نهایت زندگی  خر ِ خودش را می‌راند و آدمی هم مجبور است دنبالش بدود چون خر ِ زندگی خسته نمی‌شود و همیشه چند قدم از آدمی جلوتر است.
من آینده‌های زیادی را دیده‌ام که حالا دیگر گذشته شده‌اند، آینده‌ی خودم را دیده‌ام، آینده‌ی پدرم را دیده‌ام، آینده‌ی دوستانم را دیده‌ام، آینده‌هائی که حالا دیگر گذشته شده‌اند و برای هیچ‌کس آنطور که دوست داشته آینده نشده‌اند، گذشته‌هائی که درس خودشان را به  آدم‌ها داده‌اند، آدمهائی که شاید به دنیا آمده‌اند تا گذشته‌اشان درس عبرتی شود برای آدمهای آینده ، اما هیچ وقت هیچ گذشته‌ای برای هیچ کس ِ دیگری درس عبرت ِ درستی نمی‌شود، چون زندگی برای هر کسی بازی‌های منحصر به فرد خودش را دارد... 
این سیگار هم ته گرفت و دیگر نفس ندارد ...راستی داشتم به چی فکر می‌کردم؟!...هوم داشتم فکر می‌کردم روزهای خوب هم هست گاهی،لابد!...