۱۳۹۱/۷/۱

باید !

گاهی چاره ای نداری جز دل خوشی  امکان ِ تکان دادن ِ دستی از دور ، به نشانه‌ی اینکه،  ببین که هستم و می‌بینم که هستی و می‌بیینی دستهای ناتوانم را که دیگر کاری ازشان ساخته نیست، که هر چه توان داشتند گذاشتند و حالا فقط میتوانند از روی ویلچر فقط دستی تکان دهند از دور...
 شاید این خیلی فرقی با جنین ِ نارسی که در شیشه نگهداری می‌شود و یاد آور خاطرات ِ خوبی‌ست که لبخند ِ تلخی بر لبت می‌نشاند نداشته باشد و این به تو تلنگر میزند که بایدی در کار نیست، زور ِ خیلی چیزهای این روزگار ِ کج مدار از خواست و میل ِ تو بیشتر است
باید که کنی عجیب افسار پاره می‎کند!

گاهی آدمها
یک جائی
شاید، درست وسط ِ یک خاطره
می‌مانند
و همان‌جا
پیر می‌شوند 

۱۳۹۱/۶/۲۹

آخرین روزهای با تو بودن!

در واقع هیچ وقت به آخرین روزهای با تو بودن فکر نمیکنم هرچند که از آخرین باری که تو را دیدم ، خیلی وقت میگذرد، اما من هنوز هم هر روزم روزهای با تو بودن است
وقتی که در خواب و بیداری‌ام حضورت خیلی پر رنگ تر از همه‌ی کسانی‎ست که هر روز می‌بینمشان و از کنارم رد میشوند و ...
راستش هیچ وقت به روزهای بی تو بودن فکر نکرده‌ام چرا که هر شب رویای تو را پیش از بالشتم به آغوش  میکشم و صبح چشم به جای خالی تو باز میکنم، سیگارم را تو روشن میکنی وبا تو راه میروم و با تو حرف میزنم و با جای خالی دستت دور گردنم عکس یادگاری میگیرم و برای پوشیدن لباسم سلیقه‌ی تو را  می‌پرسم...
آخرین روز ِ با تو بودن ِ من روزی‌ست که دیگر نباشم 

۱۳۹۱/۶/۲۰

حرفها را دود میکنم!

دست به کیبررد میبرم
میروم دو طبقه پائین
دو نخ سیگار میکشم
فکر میکنم
می آیم که بنویسم
میخوانم
میروم دو طبقه پائین
دو نخ سیگار میکشم
می آیم که بنویسم
.
دارم میروم دو نخ سیگار بکشم
بیایم
که شاید بنویسم!

۱۳۹۱/۶/۱۷

همه‌ی ما وارثیم، وارث ِ عذاب ِ عشق

حالم
 خوب نیست
 خوب نبوده
و نخواهد بود
و این چیز ِ جدیدی هم نیست
و چیزی را هم عوض نخواهد کرد
اما ناچارم بار ِ این مسئولیت را به دوش بکشم 
حتا اگر قرار باشد زیر این فشار له شوم
نمیتوانم اجازه بدهم منت ِ بار ِ اشتباهم 
بر دوش دیگران له‌ام کند
وقتی در پله‌ی آخر زیر پایت لغزیده باشد و همه‌ی راهی که با مشقت ِ تمام به نتیجه نزدیک شده بود را سقوط کنی  
و در مسیر ِ سقوط 
همه‌ی راه ِ رفته و پله ها را یکی یکی در جلوی چشمت از دست رفته ببینی
و با مغز به زمین ِ سفت بخوری
 دیگر نه توانی برایت می‌ماند 
نه اعتمادی به دستی که دستت را بگیرد 
نه انگیزه‌ای برای برخاستن
و میگردی به دنبال ِ بهانه‎ای که ارزش ِ این در جا زدن را توجیه کند
و کم نیستند بهانه هائی که در قبالشان مسئولی
مسئولی در قبال ِ خیلی چیزها که حالا میخواهد خود خواسته بوده باشد یا به جبر...
 مسئولی در قبال ِ خاطرات ِ مشترکی که به هر حال ساخته‌ای و شاید نا خود آگاه  هنوز هم داری میسازی که بعدها شاید سر ِ جنگ بردارند
 تنها شاید داشتن ِ احساس ِ خوب از لحظاتی که مرورشان گرم میکند لحظه‌‎های مرور را تنها یاور ِ گذران ِ زمان باشد




پُرم از حدیثهای نانوشته...

این روزها در خود به سوگ ِ حدیثهای نانوشته‎ام نشسته‌ام
آنقدر در خود ریخته‌ام که روی سانسورچی‌ها سپید باشد
بیش از ننوشته‎ها از سوء برداشت‎ها گریزانم
به هذیان گوئی افتاده‌ام که ...
نه کسی از شاد بودنم خیال بد کند...
نه کسی از غم‌های فروخورده‌ام بوئی ببرد...
این روزها هر چقدر هم که رو بازی کنی
برچسب میخوری عاقبت... 
 به هزار گناه ِ نکرده!...
ناچار نقاب ِ بی عاری بر چهره زده هرز مینویسی
که نه دل ِ کسی بلرزد...
نه خیالی به آنچه  پشت ِ پرده‌ نیست رسوخ کند!...
آدمها خوب بلدند آنچه را که نداده‌اند طلب کنند!
که حق گرفتنی‌ست لابد!
به دستهای ناتوانم نگاه میکنم 
دستانی که انگار هیچ کاری ازشان ساخته نیست جز آزار ِ نا خود آگاه کسانی که...
وای از این سه نقطه‌هائی که سانسور میشود...
که به کسی برنخورد شاید!
ترسم از آن روزی‌ست که عطای همین دلخوشی گاه به گاه را هم به لقایش ببخشم و خلاص...
که انگار از ابتدا ثمری نداشته و نخواهد هم داشت