۱۳۹۱/۵/۲۸

شاید مرگ

این روزها سعی میکنم اونقدری که میشه بخوابم،  تا جائی که خود ِ خواب دست میندازه یقه‌ام رو میگیره  میندازه از رختخواب بیرون، بعد هم میام اینجا میشینم پای این صفحه سعی میکنم حواسم رو به هر چی که میشه پرت کنم اونقدر که حواسم نباشه از سیگار ِ قبلی هنوز دو دقیقه بیشتر نگذشته و بغل دستیم بهم هشدار بده که چقدر سیگار میکشی...
اما چه می‎شود کرد آیا باید همینطور باشد یا میشود طور ِ بهتری هم باشد، یعنی یک طوری که مثلا شرایط کمی متفاوت باشد اندکی دلخوشی محالی باشد در حد همان ها که بود و سر ِ خودمان  را گول میمالیدم به آنها ، و میگفتیم  خب حالا باز خوب است که این هست ، اگر این هم نبود که... حالا آن هم نیست که... و هیچ چیز هم عوض نشده که... قرار هم نبوده عوض شود که... چرا که اوضاع خیلی قاراشمیش تر از قمر در عقرب است حتی...
درد میکشیم آگاهانه و بی هوا و بی حواس و هی هی هی...
نمیدانم آدم چقدر توان دارد غصه‎ و حسرت و افسوس ِ چیزی که نمیشده و نخواهد شد را بخورد
لابد خیلی توان  دارد که میخورد دیگر نه!؟
امیدوار بودم امروز خیلی چیزها بهتر شده باشد اما انگار قرار نیست هیچ چیز هیچ وقت برای هیچ کدام بهتر شود... خوب شدن بخورد توی سرشان...

۱۳۹۱/۵/۲۱

تو خود حجاب ِ خودی


گاهی هیچ جرثقیلی نمی‌تواند آدم را از خوابی که دوست دارد بیدار کند 
گاهی هم در پی صدها شب ِ مشابه که سر بر بالشت داری و خودت و دیگری را هی چرتکه می‌اندازی و سیگار را با سیگار پاسخ میدهی یک تلنگر کافیست که به خودت بیائی
که یادت بیاید هیچ کس نمیتوانسته آنقدر در حقت بدی کرده باشد که خودت با انتخاب و رفتار اشتباه و اصرار بر اشتباهت کرده‌ای
رنج و عذابی که تحمل کرده‌ای تحمیلی نبوده و خودخواسته بوده و البته طبیعی
طبیعی از آن لحاظ که وقتی وسط ِ گود هستی و احساس میکنی حقی از تو ضایع شده ، به هر ریسمان پاره‌ای که اندک امید ِ نجاتی را زنده کند چنگ میزنی و زمین و زمان را مقصر میدانی و لعنت میفرستی به هر آنکه و هر آنچه که خیال میکنی ظلمی در حقت روا داشته
اما از تک و تا که بیفتی و همینطور که به سیگار خسته تر از خودت پُک میزنی بی طرف به قضیه نگاه کنی میبینی همه‌ی اینها حاصل اشتباهات خودت بوده، راهی که به اشتباه انتخاب کردی و ادامه دادی و اصرار کردی و ....
خوب که فکر کنی میبینی سوت پایان بازی بیست و نهم اسفند هشتاد و نه همزمان با اتمام سال زده شده بود بقیه‌اش دیگر هر چه بود بعد از سوت پایان بوده و بالطبع هیچ نتیجه‌ای بعد از پایان بازی عوض نمیشود
حالا هم دیگر الباقی قصه است و به نوعی حماقت است فکر کردن به آنچه رفت...
هیچ حقی از کسی بر گردن دیگری نیست که حالا بخواهد ببخشد
کاش آدمی بتواند خودش را ببخشد که روزگار را به کام خودش تلخ و سیاه کرده
حالا نه دیگر هدف مشترکی هست نه راهی که موازی باشد
باید بلند شوی و به راه خودت بروی و خودت را ببخشی و تمام