۱۳۹۱/۳/۳۰

اگر کنارم بودی...


اگر کنارم بودی ... سرت روی شانه ام بود و نگاهمان به جاده‌ی ماسوله بوده که هاله‌ای از مه درختان سر خم کرده  به سوی هم را احاطه کرده بود ، من میراندم و تو دستت را گذاشته بودی روی دست من و داریوش میخواند:
من از تو راه برگشتی ندارم
به سوی تو سرازیرم همیشه 
که راست  هم میگفت، من هنوز هم راه برگشتی ندارم از تو...
اگر کنارم بودی... بر خلاف عادت همیشه‌ات که تا صبح پا به پای من پشت این پنجره‌ی چهارده اینچ مینشستی و حرف میزدیم و نقشه میکشیدیم  و آهنگ مشترک گوش میدادیم
سرِ شب میخوابیدی
که میگفتی وقتی تو کنارم هستی احساس آرامش دارم، میتوانم بی دغدغه بخوابم...
اگر کنارم بودی... نیمه شب از خواب که بیدار میشدی و میدی من بیدارم، می‌پرسیدی:
چای میخوری یا قهوه
من هم میگفتم قهوه
قهوه را می‌آوردی و میخوردیم، دو نخ سیگار روشن میکردی و یکی را به من میدادی، سیگارمان که تمام میشد چراغها را خاموش میکردیم، شمع روشن میکردیم و میخوابیدیم...
اگر کنارم بودی...وقتی بعد از سه روز بیخوابی، جلوی درِ رستوران فشارم میافتاد و بیهوش نقش زمین میشدم... از زیر سُرم که بیرون می‌آمدم نمی‌گذاشتی من پشت رُل بنشینم و خودت میراندی...و به خانه که می‌رسیدیم  در آغوش تو با صدای لالائی تو در سه ثانیه خوابم می‌برد و تو تا خودِ صبح کنارم هوشیار میخوابیدی و به هر جنبشی بیدار میشدی...
اگر کنارم بودی... جاده‌ی چالوس را که بالا میرفتیم هر دو با داریوش میخواندیم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی...
و من دو نخ سیگار به تو میدادم که روشن کنی، که سیگارم به طعم لبان تو باشد...
جاده‌ی چالوس را که بر میگشتیم و تو موهایت را که به رنگ دلخواه من رنگ کرده بودی به باد میدادی و من دست در موهایت میکردم و هر دو با گوگوش میخواندیم
آخر شعرِ سفــــر
آخرِ عمر منه
لحظه ی مُردن من
لحظه‌ی رسیدنه...
بعد که میرسیدیم رانندگی من را بهانه میکردی و دعوایمان میشد و تو گریه میکردی، که بهانه‌‌ی گریه‌ات رسیدن بود نه چیزِ دیگر...
اگر کنارم بودی... خیلی اتفاقهای نوی دیگری میتوانست بیافتاد که باز بعد از رفتنت لحظه لحظه مرا بکاهد و بکاهد...
آه راستی گفتم رفتنت! راستی چه شد که رفتی نازنین؟ آخ یادم آمد آخرین باری که این را پرسیدم گفته بودی نمیدانی، گفته بودی که واقعن نمیدانی که چه شد، گفته بودی که شاید ترسیدی... گفته بودی که آه چقدر حوشبخت بودیم و نمیدانستی...بگذریم ، حالا دیگر گله‌ای ندارم...
حالا دیگر کنارم نیستی و همه‎‌ی کافه‌ها و سینماهای شهر، همه‌ی خیابانهای شهر، همه‌ی آن کوچه‌های خاطره که جای قدمهایمان بر آنها خشکیده
 ورود ممنوع شده‌اند.
همه‌ی جاده ها، همه‌‌ی سیگارهای دو نفره، آهنگهای دو نفره و همه و همه‌ی هر آنچه که با تو بود حکم  زهراب گرفته که کم کم دارد در تمام رگ و پی‌ام رسوخ میکند و خوشحالم که روزی که تمام میشوم خبردار نمیشوی و خوشحالم که خوشحالی...