۱۳۹۱/۸/۲۶

هیچی نوشته‌ها

الان درست از آن یک وقتهائی است که حرف‌هایم به نوشتن‌م نمی‌آیند
البته نه که به نوشتن نیایند، که اتفاقن خوب هم به هم می‎آیند ، مثل ِ همانها که خدا خودش در و تخته را جور کرده است و اون راضی و اون یکی هم  راضی ، پیش قاضی و معلق بازی ! اما خب این مدل حرفها بیشتر به فکر می‌آیند ، به نوشتن که میرسند میشوند رفیق ِ نیمه راهی که پولت را گرفت رفت سر کوچه سیگار بخرد و برگردد و برنگشت... ، موبایلش هم از قضا خاموش است، حالا نه سیگار داری نه پول داری و نه حتا غذا که قرار بود با پول ِ خودش بگیرد و با سیگار بیاورد شب با هم بنشینید پای نود غذا بخورید و سیگار بکشید و به گیرهای فردوسی پور بخندید و به وضع اسف بار ِ این فوتبال که می‌گویند از وقتی پول وارد آن شده خیلی کثیف شده غصه بخورید، اما انگار پول وارد هر جا که می‌شود باعث آلودگی محیط میشود ، حتا جیب این رفیقمان هم از این قاعده مستثنا نبوده، و حتا در ابعاد کمی بزرگتر میگویند هوای تهران هم از وقتی پول ِ زیادی وارد آن شد آلوده شد! و حالا هم هر ترفندی میزنند و سه هزار و چند نقطه چند نقطه هم پول خارج میکنند باز تمیز نمیشود، در واقع این رفیقمان میگفت بعضی آلودگی‎ها به همین راحتی ها پاک نمیشوند و شاید هم هیچ وقت نشوند یک جورهائی مثل کینه‌ی دل مومن میمانند ، اما من گفتم نه رفیق اینطوری‌ها هم نیست هنوز رفاقت و انسانیت زنده است ، هنوز پیدا میشوند آدمهائی که ... تا همینجاها را گفته بودم که این رفیقم رفت سیگار بخرد ، هنوز هم برنگشته اما خب آدمیزاد موجود ِ عجیبی‌ست خیلی وقتها به امید زنده است، حتا گاهی وقتها بدون آب و غذا و سیگار هم به امید زنده می‌ماند، آقا جانم برایمان تعریف کرده بود که پیش‎ترها اینطوری بوده البته...
حرفهای ما که باز به نوشتنمان نیامد، عجالتن برویم ببینیم نکند اتفاقی برای این دوستمان افتاده باشد ...  

۱۳۹۱/۷/۱

باید !

گاهی چاره ای نداری جز دل خوشی  امکان ِ تکان دادن ِ دستی از دور ، به نشانه‌ی اینکه،  ببین که هستم و می‌بینم که هستی و می‌بیینی دستهای ناتوانم را که دیگر کاری ازشان ساخته نیست، که هر چه توان داشتند گذاشتند و حالا فقط میتوانند از روی ویلچر فقط دستی تکان دهند از دور...
 شاید این خیلی فرقی با جنین ِ نارسی که در شیشه نگهداری می‌شود و یاد آور خاطرات ِ خوبی‌ست که لبخند ِ تلخی بر لبت می‌نشاند نداشته باشد و این به تو تلنگر میزند که بایدی در کار نیست، زور ِ خیلی چیزهای این روزگار ِ کج مدار از خواست و میل ِ تو بیشتر است
باید که کنی عجیب افسار پاره می‎کند!

گاهی آدمها
یک جائی
شاید، درست وسط ِ یک خاطره
می‌مانند
و همان‌جا
پیر می‌شوند 

۱۳۹۱/۶/۲۹

آخرین روزهای با تو بودن!

در واقع هیچ وقت به آخرین روزهای با تو بودن فکر نمیکنم هرچند که از آخرین باری که تو را دیدم ، خیلی وقت میگذرد، اما من هنوز هم هر روزم روزهای با تو بودن است
وقتی که در خواب و بیداری‌ام حضورت خیلی پر رنگ تر از همه‌ی کسانی‎ست که هر روز می‌بینمشان و از کنارم رد میشوند و ...
راستش هیچ وقت به روزهای بی تو بودن فکر نکرده‌ام چرا که هر شب رویای تو را پیش از بالشتم به آغوش  میکشم و صبح چشم به جای خالی تو باز میکنم، سیگارم را تو روشن میکنی وبا تو راه میروم و با تو حرف میزنم و با جای خالی دستت دور گردنم عکس یادگاری میگیرم و برای پوشیدن لباسم سلیقه‌ی تو را  می‌پرسم...
آخرین روز ِ با تو بودن ِ من روزی‌ست که دیگر نباشم 

۱۳۹۱/۶/۲۰

حرفها را دود میکنم!

دست به کیبررد میبرم
میروم دو طبقه پائین
دو نخ سیگار میکشم
فکر میکنم
می آیم که بنویسم
میخوانم
میروم دو طبقه پائین
دو نخ سیگار میکشم
می آیم که بنویسم
.
دارم میروم دو نخ سیگار بکشم
بیایم
که شاید بنویسم!

۱۳۹۱/۶/۱۷

همه‌ی ما وارثیم، وارث ِ عذاب ِ عشق

حالم
 خوب نیست
 خوب نبوده
و نخواهد بود
و این چیز ِ جدیدی هم نیست
و چیزی را هم عوض نخواهد کرد
اما ناچارم بار ِ این مسئولیت را به دوش بکشم 
حتا اگر قرار باشد زیر این فشار له شوم
نمیتوانم اجازه بدهم منت ِ بار ِ اشتباهم 
بر دوش دیگران له‌ام کند
وقتی در پله‌ی آخر زیر پایت لغزیده باشد و همه‌ی راهی که با مشقت ِ تمام به نتیجه نزدیک شده بود را سقوط کنی  
و در مسیر ِ سقوط 
همه‌ی راه ِ رفته و پله ها را یکی یکی در جلوی چشمت از دست رفته ببینی
و با مغز به زمین ِ سفت بخوری
 دیگر نه توانی برایت می‌ماند 
نه اعتمادی به دستی که دستت را بگیرد 
نه انگیزه‌ای برای برخاستن
و میگردی به دنبال ِ بهانه‎ای که ارزش ِ این در جا زدن را توجیه کند
و کم نیستند بهانه هائی که در قبالشان مسئولی
مسئولی در قبال ِ خیلی چیزها که حالا میخواهد خود خواسته بوده باشد یا به جبر...
 مسئولی در قبال ِ خاطرات ِ مشترکی که به هر حال ساخته‌ای و شاید نا خود آگاه  هنوز هم داری میسازی که بعدها شاید سر ِ جنگ بردارند
 تنها شاید داشتن ِ احساس ِ خوب از لحظاتی که مرورشان گرم میکند لحظه‌‎های مرور را تنها یاور ِ گذران ِ زمان باشد




پُرم از حدیثهای نانوشته...

این روزها در خود به سوگ ِ حدیثهای نانوشته‎ام نشسته‌ام
آنقدر در خود ریخته‌ام که روی سانسورچی‌ها سپید باشد
بیش از ننوشته‎ها از سوء برداشت‎ها گریزانم
به هذیان گوئی افتاده‌ام که ...
نه کسی از شاد بودنم خیال بد کند...
نه کسی از غم‌های فروخورده‌ام بوئی ببرد...
این روزها هر چقدر هم که رو بازی کنی
برچسب میخوری عاقبت... 
 به هزار گناه ِ نکرده!...
ناچار نقاب ِ بی عاری بر چهره زده هرز مینویسی
که نه دل ِ کسی بلرزد...
نه خیالی به آنچه  پشت ِ پرده‌ نیست رسوخ کند!...
آدمها خوب بلدند آنچه را که نداده‌اند طلب کنند!
که حق گرفتنی‌ست لابد!
به دستهای ناتوانم نگاه میکنم 
دستانی که انگار هیچ کاری ازشان ساخته نیست جز آزار ِ نا خود آگاه کسانی که...
وای از این سه نقطه‌هائی که سانسور میشود...
که به کسی برنخورد شاید!
ترسم از آن روزی‌ست که عطای همین دلخوشی گاه به گاه را هم به لقایش ببخشم و خلاص...
که انگار از ابتدا ثمری نداشته و نخواهد هم داشت

۱۳۹۱/۵/۲۸

شاید مرگ

این روزها سعی میکنم اونقدری که میشه بخوابم،  تا جائی که خود ِ خواب دست میندازه یقه‌ام رو میگیره  میندازه از رختخواب بیرون، بعد هم میام اینجا میشینم پای این صفحه سعی میکنم حواسم رو به هر چی که میشه پرت کنم اونقدر که حواسم نباشه از سیگار ِ قبلی هنوز دو دقیقه بیشتر نگذشته و بغل دستیم بهم هشدار بده که چقدر سیگار میکشی...
اما چه می‎شود کرد آیا باید همینطور باشد یا میشود طور ِ بهتری هم باشد، یعنی یک طوری که مثلا شرایط کمی متفاوت باشد اندکی دلخوشی محالی باشد در حد همان ها که بود و سر ِ خودمان  را گول میمالیدم به آنها ، و میگفتیم  خب حالا باز خوب است که این هست ، اگر این هم نبود که... حالا آن هم نیست که... و هیچ چیز هم عوض نشده که... قرار هم نبوده عوض شود که... چرا که اوضاع خیلی قاراشمیش تر از قمر در عقرب است حتی...
درد میکشیم آگاهانه و بی هوا و بی حواس و هی هی هی...
نمیدانم آدم چقدر توان دارد غصه‎ و حسرت و افسوس ِ چیزی که نمیشده و نخواهد شد را بخورد
لابد خیلی توان  دارد که میخورد دیگر نه!؟
امیدوار بودم امروز خیلی چیزها بهتر شده باشد اما انگار قرار نیست هیچ چیز هیچ وقت برای هیچ کدام بهتر شود... خوب شدن بخورد توی سرشان...

۱۳۹۱/۵/۲۱

تو خود حجاب ِ خودی


گاهی هیچ جرثقیلی نمی‌تواند آدم را از خوابی که دوست دارد بیدار کند 
گاهی هم در پی صدها شب ِ مشابه که سر بر بالشت داری و خودت و دیگری را هی چرتکه می‌اندازی و سیگار را با سیگار پاسخ میدهی یک تلنگر کافیست که به خودت بیائی
که یادت بیاید هیچ کس نمیتوانسته آنقدر در حقت بدی کرده باشد که خودت با انتخاب و رفتار اشتباه و اصرار بر اشتباهت کرده‌ای
رنج و عذابی که تحمل کرده‌ای تحمیلی نبوده و خودخواسته بوده و البته طبیعی
طبیعی از آن لحاظ که وقتی وسط ِ گود هستی و احساس میکنی حقی از تو ضایع شده ، به هر ریسمان پاره‌ای که اندک امید ِ نجاتی را زنده کند چنگ میزنی و زمین و زمان را مقصر میدانی و لعنت میفرستی به هر آنکه و هر آنچه که خیال میکنی ظلمی در حقت روا داشته
اما از تک و تا که بیفتی و همینطور که به سیگار خسته تر از خودت پُک میزنی بی طرف به قضیه نگاه کنی میبینی همه‌ی اینها حاصل اشتباهات خودت بوده، راهی که به اشتباه انتخاب کردی و ادامه دادی و اصرار کردی و ....
خوب که فکر کنی میبینی سوت پایان بازی بیست و نهم اسفند هشتاد و نه همزمان با اتمام سال زده شده بود بقیه‌اش دیگر هر چه بود بعد از سوت پایان بوده و بالطبع هیچ نتیجه‌ای بعد از پایان بازی عوض نمیشود
حالا هم دیگر الباقی قصه است و به نوعی حماقت است فکر کردن به آنچه رفت...
هیچ حقی از کسی بر گردن دیگری نیست که حالا بخواهد ببخشد
کاش آدمی بتواند خودش را ببخشد که روزگار را به کام خودش تلخ و سیاه کرده
حالا نه دیگر هدف مشترکی هست نه راهی که موازی باشد
باید بلند شوی و به راه خودت بروی و خودت را ببخشی و تمام

۱۳۹۱/۳/۳۰

اگر کنارم بودی...


اگر کنارم بودی ... سرت روی شانه ام بود و نگاهمان به جاده‌ی ماسوله بوده که هاله‌ای از مه درختان سر خم کرده  به سوی هم را احاطه کرده بود ، من میراندم و تو دستت را گذاشته بودی روی دست من و داریوش میخواند:
من از تو راه برگشتی ندارم
به سوی تو سرازیرم همیشه 
که راست  هم میگفت، من هنوز هم راه برگشتی ندارم از تو...
اگر کنارم بودی... بر خلاف عادت همیشه‌ات که تا صبح پا به پای من پشت این پنجره‌ی چهارده اینچ مینشستی و حرف میزدیم و نقشه میکشیدیم  و آهنگ مشترک گوش میدادیم
سرِ شب میخوابیدی
که میگفتی وقتی تو کنارم هستی احساس آرامش دارم، میتوانم بی دغدغه بخوابم...
اگر کنارم بودی... نیمه شب از خواب که بیدار میشدی و میدی من بیدارم، می‌پرسیدی:
چای میخوری یا قهوه
من هم میگفتم قهوه
قهوه را می‌آوردی و میخوردیم، دو نخ سیگار روشن میکردی و یکی را به من میدادی، سیگارمان که تمام میشد چراغها را خاموش میکردیم، شمع روشن میکردیم و میخوابیدیم...
اگر کنارم بودی...وقتی بعد از سه روز بیخوابی، جلوی درِ رستوران فشارم میافتاد و بیهوش نقش زمین میشدم... از زیر سُرم که بیرون می‌آمدم نمی‌گذاشتی من پشت رُل بنشینم و خودت میراندی...و به خانه که می‌رسیدیم  در آغوش تو با صدای لالائی تو در سه ثانیه خوابم می‌برد و تو تا خودِ صبح کنارم هوشیار میخوابیدی و به هر جنبشی بیدار میشدی...
اگر کنارم بودی... جاده‌ی چالوس را که بالا میرفتیم هر دو با داریوش میخواندیم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی...
و من دو نخ سیگار به تو میدادم که روشن کنی، که سیگارم به طعم لبان تو باشد...
جاده‌ی چالوس را که بر میگشتیم و تو موهایت را که به رنگ دلخواه من رنگ کرده بودی به باد میدادی و من دست در موهایت میکردم و هر دو با گوگوش میخواندیم
آخر شعرِ سفــــر
آخرِ عمر منه
لحظه ی مُردن من
لحظه‌ی رسیدنه...
بعد که میرسیدیم رانندگی من را بهانه میکردی و دعوایمان میشد و تو گریه میکردی، که بهانه‌‌ی گریه‌ات رسیدن بود نه چیزِ دیگر...
اگر کنارم بودی... خیلی اتفاقهای نوی دیگری میتوانست بیافتاد که باز بعد از رفتنت لحظه لحظه مرا بکاهد و بکاهد...
آه راستی گفتم رفتنت! راستی چه شد که رفتی نازنین؟ آخ یادم آمد آخرین باری که این را پرسیدم گفته بودی نمیدانی، گفته بودی که واقعن نمیدانی که چه شد، گفته بودی که شاید ترسیدی... گفته بودی که آه چقدر حوشبخت بودیم و نمیدانستی...بگذریم ، حالا دیگر گله‌ای ندارم...
حالا دیگر کنارم نیستی و همه‎‌ی کافه‌ها و سینماهای شهر، همه‌ی خیابانهای شهر، همه‌ی آن کوچه‌های خاطره که جای قدمهایمان بر آنها خشکیده
 ورود ممنوع شده‌اند.
همه‌ی جاده ها، همه‌‌ی سیگارهای دو نفره، آهنگهای دو نفره و همه و همه‌ی هر آنچه که با تو بود حکم  زهراب گرفته که کم کم دارد در تمام رگ و پی‌ام رسوخ میکند و خوشحالم که روزی که تمام میشوم خبردار نمیشوی و خوشحالم که خوشحالی...